به شما میگویم که نوشتن گل لگد کردن نیست، چون نوشتن کاهگل لگد کردن است.
مصطفی فلاحیان
خروسی که هنوز میخواند.
«یادداشتی بر شعرهای صمد تیمورلو.»
شعرِ صمدِتیمورلو مراحل مختلفی را، از شعر ساخته شده، تا شعر شهودی، پشتسرگذاشته است. خوانش پنج مجموعه شعر این مراحل را از نظر فرمی و مضمونی نشان میدهد. در حیطهی مضمون، وحشت و خشونت و واکنش نسبت به آنها روح در عذاب شاعر را به خوبی نمایش میدهد. شاعر در کتابهاش مسلح به بلندگوی شعر در مقابل خشونت ایستادگی میکند، ولی از آن جایی که شاعر است نه یک سرباز، در نهایت همچون هملت شهید میشود. این حقیقت تلخیست که شاعران همیشه قربانی خشونت و طمعاند. آنها حتا وقتی عربده میزنند بیدفاعاند. در کتاب بیرون تعریف نشده است، صمد تیمورلو با نمایش یک جامعهی توتالیتر پیغامهایی میفرستد. فضای سکوت و سپیدخوانی این کتاب بسیار فوقالعاده است. از آن دسته کتابهاست که می شود تا ابد بازش کرد و خواندش. اما در کتابهای سوم و چهارماش تلاش کرده به سمت و سوی دیگری برود، گویی به خاطر مخاطب گامهایی پس نشسته است. حقیقت این است که درک شعرهای کتاب اول و دوماش با وجود سادگیشان برای مخاطب معمولی دشوار است. اما مخاطب نوگرا بهترین مخاطب این کتابهاست. کتاب بیرون... در بی امیدی شروع میشود و با یک شعر تغزلی پایان میگیرد. وقتی که شاعر میگوید: نام دیوار دیوار است/ و نام گل سرخ/ گل سرخ. این در سادهترین شکلاش یعنی درست است که دیوارها ما را احاطه کردهاند اما عشق هرگز نمیمیرد. و در جامعهای توتالیتر عشق در حصار دیوارها تبدیل میشود به گل سرخی خزنده. وقتی شاعر حرف از بیرونی تعریف نشده میزند در سه بعد، معنا مخابره میشود.1. جغرافیای تعریف نشدهی بیرون یک سرزمین یا کشور. 2. جغرافیای تعریف نشدهی بیرون اتاق شاعر. 3. جغرافیای تعریف نشدهی بعد از مرگ. اما هر سه تای این استعارهها، در نخی که از اولین سطرِ کتاب اول تیمورلو تا آخرین شعرِ کتاب آخر کشیده شده، نمایان است. کتاب اول با شعر بیرون تعریف نشده است شروع شده و کتاب آخر با شعر: اتاقم مرده است. آخرین شعر این گونه پایان می گیرد: می دانم اتاقم مرده است/ درش خوابیده روی زمین/ دری که از آن روحی خارج شده/ آمده بیرون/ نگاه میکند به پنجرهی اتاقی که مرده است. و در این جا به طور واضح تکامل روحی شاعر مشخص است.
اما ویژگی سورئالیستی شعرهای تیمورلو جالب است. سورئالیسم کتاب اول فرمی نیست، بلکه تصویریست. مثلن همین شعر: بیرون تعریف نشده است، که درونیات و روانکاوی و وهم با ذهنیات درهم میآمیزند و شعری سورئال را میسازند که یکی از بهترین اجراهاست. و درهمآمیزی درونیات با واقعیت که با دو پیچش در فضای شعر خاتمه مییابد و تاثیر شدیدی بر خواننده میگذارد. اما شعر: کلاغ کلمه نیست، با آن دو خط که با زاویهی نود درجه شکل یک کلاغ را در ذهن شاعر ساختهاند فضایی دادائیستی را میسازد. که طرحی ریاضی به جای توضیح ظاهر میشود. در کل آوانگاردیسمی که فضای اصلی این مجموعه را ساخته نشان از نبوغی نوظهور است که در صفحاتی اندک به کشفهای شعری نابی میرسد که در اجراهایی ساده همراه با مضامینی شجاعانه تاثیرش را میگذارد. در کتاب دوم این سورئالیسم ذهنی دنبال میشود منتها بر علیه جنگ. این بار ما دیگر با یک جامعهی توتالیتر روبرو نیستیم، بلکه با جنگ روبرو میشویم که از فضاهای بومی تا جنگهای جهانی و پیشگویی جنگ جهانی سوم همگی بازنمود دارند. خلاقیت در ترکیبسازی و پیوند عناصر بیگانه با هم، بسیار خوب اجرا شده. و اگر کلاغِسیاه را نماد جنگ بگیریم و کلاغِسفید را نماد صلح در این اثر جنگ در برابر صلح است و پایانی برایش وجود ندارد. صمد تیمورلو در این اثر در پی صلح و دوستی است که وجود ندارد و گویا وجود هم نخواهد داشت. اگر جان لنون با آلبوم تصورکن ما را به صلح دعوت میکند، اما در واقعیت میبینیم که صلح در جهان وجود ندارد، چون قدرت و ثروت جهان در دست دیگران است، تیمورلو به ما واقعیت تلخ را نشان میدهد و برایمان لالایی نمیخواند و ادای رمانتیکها را در نمیآورد. او با شجاعتی بینظیر وحشت و سیاهی جنگ را آشکار میکند که البته تحملاش برای ذهن سادهانگار دشوار است. در کتاب سوم عدهای از شعرها همان ویژهگی های نخستین کتاب تیمورلو را دارند. با فرم هایی مشابه و عدهای مضامین که در همان راستا ولی با توجه به چیزهای دیگر پرداخته شدهاند. اما عدهی شعرهایی که بن مایهی تغزلی دارند افزایش یافته. اگر در کتاب اول فقط شعر آخر قویترین مایهی تغزلی دارد، در کتاب سوم تعداد چنین شعرهایی بسیار بیشتر است و البته شعر شماره25 از همه زیباترست. در این مجموعه احساس میشود که شاعر بیشتر به عشقی خارج از جسمانیت و شهوات پرداخته. در کتاب چهارم اما تعداد شعرهای حسی افزایش مییابد و باز با یک شعر تغزلی پایان مییابد. و این حسگرایی در کتاب پنجم نیز قویتر میشود. اما کتاب پنجم دیگر با یک شعر تغزلی پایان نمییابد، بلکه با یک شهود و جدا شدن از خود پایان میگیرد. شاعر که مضمونهایی مثل تنهایی، درد، مرگ، کرم، زخم، قتل و وجود نداشتهها، از مضامین اصلی شعرهایش بوده در نهایت به قول خودش آنها را میکشد با کشتن اتاقاش. اتاق شاعر که در شعرهای مختلف او تنها مأوایش میتوانست باشد، تا در آن به آرامش و آسایش برسد، اما جایی بود که شاعر را یاد رنجها و دردها و عدم دستیابی به بیرون میانداخت. گویی بوفکوروار میزیست، بدون اینکه حتا دریچهی کوچکی به بیرون وجود داشته باشد. البته شعر اول کتاب سوم فضایی شبیه بوفکور دارد. شاعر می گوید: ..میز اتاقم، میز اتاقم باشد/ بنشینم پشت آن تصور کنم دختری را/که از پنجره به اتاقم آمده است/خم شده/تنهاییام را میبوسد.. البته تیمورلو برای خودش دختر یا زنی اثیری نمیسازد و این خودش یک گام به جلوست، که دختری که تصور میکند واقعیست و البته جالب این است که یک دختر تصور میکند نه یک زن. در این شعر بینامتنیت زیبایی با بوفکور وجود دارد که زیباییاش سادگی آن است. اما دلیل اصلی رفته شدن شعر تیمورلو به سمت تغزل و لطافت، به تغییر روال زندگی او که در شعرش به خوبی بازتاب پیدا کرده، مربوط میشود که البته این خود میتواند دست به خطر زدن باشد. او در پی تکرار گذشتهی شعریاش نیست و چیزهای تازهای را میخواهد تجربه کند. این عبور از دو کتاب اولاش با کتابهای سوم و چهارماش انجام میشود و در کتاب شدت بیشتری میگیرد. و سادگی و عمق مضامینی را میسازد که هم برای مخاطب باهوش و هم مخاطب عام قابل دسترس باشد. این تلاش که خود موفقیتی در کارنامهی شعری اوست میرفت که به سرزمین دیگری از شعر برسد که شاعر میمیرد. گویی مبارزه با شعر به کشته شدن شاعر ختم میشود و این بسیار ناگوار است. ستیزی که مقابله با نومیدی و رنج برای رسیدن به زیبایی و لطافت و عشق، جان شاعر را میستاند.
اما یک عده ویژگی منحصر به فرد، شعر تیمورلو را با شاعران هم نسل و معاصر متمایر میکند، مثلن مرعوب نبودن نسبت به جریانات شعر معاصر و کهن. تسلیم خواستههای ذوقی مخاطب نشدن. شجاعت بروز اندیشه. آوانگاردیسمی شخصی. نگرش مخصوص به خود نسبت به شعر و واقعیت زندگی. ترکیبات و تشبیحات و استعاره و فضایی بدیع. ( و این که شعر شاعر همان زندگیاش بود، با تمام تلخیها و زشتیهای زندگی.) در دیوارِ زبان مسحور لفاظی و بازی نشدن. زبانی واضح و شفاف و تشخص در دایرهی واژگانی از دیگر ویژگیهای شعرهای صمد تیمورلو است. شاعری که مانند خروس مرده برخواست آنهم از میان شاعران مردهای که راه میروند و هر سال کتابهای بی مایهیشان در پشت ویترینِ کتابفروشهای بیذق، برق میزند.
مصطفی فلاحیان. شهریور 1391 تهران.
این شعر را دیروز نوشتم که به صمدتیمورلو مربوط می شود.
رز
رز مرده
یک رز مرده است
اما
شاعر مرده
یک شاعر مرده
نیست.
م.ف
در هر حال شاملو دیگر در میان ما زندگان به نفس و جسم نیست. ولی تبار خونبار شعرها و زندگی اش وقتی چراغی در دست اش بود و چراغی در برابرش تا به جنگ تاریکی برود هنوز با ماست.
و با وجود اشکال های ویرایشی کتاب سالمی جذابیت اثرش چنان بود که اشکالات از یاد می رفت!
مصطفی فلاحیان.
مرگِ نیک انگشتِ سبابه اش را
بر گونه های ترگل او
کشیده بود،
او مرگ را احساس کرده بود،
و من مدت ها بود مرگ را در سیمایش می دیدم،
روزهای متمادی گذشت
تا شب هنگام
لبخندی عمیق از قلبِ شادش
چهره اش را آکند
در رویای من،
و چشمانش از شعف
شاد و شفاف بود،
و پوست اش از ملکوت
نور بود،
و به مهربانی آفتابِ پاییز بود،
و صدای زیبای همدلانه اش
به شکل آواز بلبل
بهترینِ صدای انسان بود.
او
آن زن
که عزّت همیشگی اش
جاودانه شد.
پیشکش به خاله ی عزیزم عزّت خاکباز که مهربانی اش مرزی در غریبه و آشنا نداشت. از طرف مصطفی فلاحیان با مهر و محبتی ابدی.
سروده شد به تاریخ26و27/9/1390 کاشان و تهران.
برای ملتی که مطالعه نکردن را به زبان می آورد!
برای ملتی که ارزشی برای نویسنده و روشنفکرش قائل نیست؟
برای چه کسی باید بنویسم در زبان فارسی؟
نمی دانم. براستی که نمیدانم!