تبليغاتX
مصطفی فلاحیان
باز هم حرف بر سر ممیزی یا سانسور است.

بر سر سرقت واژه ها از کتاب هاست. مسئله زخم و درد و مرض است.

الان بیشتر از ده ماه است که رمان ام در وزارت خانه ی فرهنگ و ارشاد اسلامی هنوز خوانده نشده است! این چیزی است که یکی از مدیران به من گفته است!

واقعن قابل قبول است که یک وزارت خانه به آن بزرگی ده ماه باشد یک رمان دویست صفحه ای زا نخوانده باشد. پس آن حقوق بگیران دارند آن جا چه کار می کنند! برای چه وقت می گذرانند و وقت شان را صرف چه می کنند! چه مشکلی در کار است هان!

دیگر اعصاب ام خرد شده و تحمل این وضع ناگوار و شرم آور را ندارم. این وضع وقیحانه ی کثیف را. دیگر حوصله ی هیچ چیز را ندارم. دارم منفجر می شوم از دست این اوضاغ مشئوم.

حال ام از هر چه سانسور و ممیزی است بهم می خورد.

دارم بالا می آورم.

نفس ام تنگ شده است!

 

 

نوشته شده توسط مصطفی فلاحیان در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 |
کتاب جالب و خواندنی ((بامداد در آینه)) را خواندم. کتابی بی نظیر از ده سال پایانی زندگی احمد شاملوی عزیز. با این که کتاب یک اثر ریز و دقیق نیست چون نویسنده اش گاه گاهی شاملو را ملاقات می کرده. ولی همان مختصری که در کتاب آمده بسیار عالی و فوق العاده است. کتابی ست خوب برای شناخت شخصیت واقعی شاملو. شخصیتی که شاملو داشت فارق از شعرهایش و ترجمه هایش و... . وقتی کتاب را می خواندم از این که می دیدم شاملو چنین بی پیرایه و بدون صورتک خودش را دربرابر دیگران نمایان کرده است حظ می بردم. از این که برجسته ترین شاعر معاصر این چنین بی پرواست لذت می بردم. و از این که نویسنده ی کتاب نیز آن چه دیده را به روشنی نوشته و تنها در مواردی استثنایی به جای کلماتی سه نقطه گذاشته ! در کل این اثر با آن جاذبه و کشش اش با آن تعلیق اش شده جزو کتاب های مورد علاقه ام. کتاب به صورت یادداشت های روزانه نوشته شده و با دوستی نویسنده و شاملو شروع می شود و از همان ابتدا بیماری فشارخون شاملو نویسنده ی کتاب را به شاملو نزدیک می کند. و به قدری این دوستی بالا می گیرد که نورالدین سالمی می شود دکتر خصوصی و دوست شاملو. کتاب با این که یک اثر واقع گرایانه است درباره ی یک شخصیت حقیقی ولی به خاطر بیماری شاملو و روایت های سالمی دچار تعلیق شده. و تکه کلام ها و نقد ها و نظرها و چیزهای دیگری که شاملو به زبان آورده عمق یک رمان را به این کتاب بخشیده. و تعلیق اش به قدری برای من زیاد بود که از جلو رفتن داستان عرق می کردم و نگران بودم که مبادا احمد شاملو بمیرد! با این که می دانستم احمد شاملو چگونه بر اثر بیماری مرده است آن هم در سال ۱۳۷۹ ولی با خواندن این کتاب در سال ۱۳۹۱ باز فکر می کردم شاملو زنده است و در خانه اش در حوالی کرج همچنان دارد دن آرام را ترجمه می کند(با این که دن آرام در کتاب خانه ام بود!) و کتاب کوچه را تصحیح می کند و به شعرهای میهمانان گوش می دهد و حسرت می خوردم که ای کاش من نیز می توانستم به دیدار شاملو بروم و دریغ و دریغ که چنین دیداری را هرگز تجربه نکردم. از این که می دیدم شاملو به مرگ نزدیک می شود و دست من از دستان اش کوتاه غم می خوردم. روزهایی را به خاطر می آوردم در سال ۱۳۷۹ که در انتهای نوجوانی و ابتدای جوانی بودم و تازه شعر از قلب ام می جوشید و افسوس می خوردم که ای کاش در آن زمان کسی در پیرامون من بود که مرا با شاملو آشنا کند ولی دریغ!

در هر حال شاملو دیگر در میان ما زندگان به نفس و جسم نیست. ولی تبار خونبار شعرها و زندگی اش وقتی چراغی در دست اش بود و چراغی در برابرش تا به جنگ تاریکی برود هنوز با ماست.

 

و با وجود اشکال های ویرایشی کتاب سالمی جذابیت اثرش چنان بود که اشکالات از یاد می رفت!

مصطفی فلاحیان.

نوشته شده توسط مصطفی فلاحیان در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 |
دارم می نویسم دارم دارم دارم می نویسم  این سرنوشت من است این خواست من است این راه من است این نفس کشیدن من است  این مرگ من است این جوهره ی مردانه ی من است  این حیات من است این عین متن است. یگانه است باطل است شفاف و تیره است این حقیقت کثیف نویسنده است شرم من است  عورت من است کثافت من است روح من است سلول من است متن من است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط مصطفی فلاحیان در شنبه بیست و چهارم دی 1390 |

مرگِ نیک انگشتِ سبابه اش را

بر گونه های ترگل او

کشیده بود،

او مرگ را احساس کرده بود،

و من مدت ها بود مرگ را در سیمایش می دیدم،

 

روزهای متمادی گذشت

تا شب هنگام

لبخندی عمیق از قلبِ شادش

چهره اش را آکند

در رویای من،

و چشمانش از شعف

شاد و شفاف بود،

و پوست اش از ملکوت

نور بود،

و به مهربانی آفتابِ پاییز بود،

و صدای زیبای همدلانه اش

به شکل آواز بلبل

 بهترینِ صدای انسان بود.

 

او

آن زن

که عزّت همیشگی اش

جاودانه شد.

 

پیشکش به خاله ی عزیزم عزّت خاکباز که مهربانی اش مرزی در غریبه و آشنا نداشت. از طرف مصطفی فلاحیان با مهر و محبتی ابدی.

سروده شد به  تاریخ26و27/9/1390 کاشان و تهران.

نوشته شده توسط مصطفی فلاحیان در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 |
فکر نوشتن یک اثر دادائیستی به ذهنم خطورکرده. البته نه یک اثر کوتاه بلکه یک اثر بسیار بلند.درحد و حدود دوست صفحه!

البته تعیین حجم برای یک اثر دادائیستی که در ستیز با هر نوع قانون است عجیب می نماید. ولی این چیزی است که دیروز تا امروز ذهنم را برای ساعت های طولانی اشغال کرده است.

به زودی درباره این اثر خواهم نوشت. البته این هم یکی از طرح هایی است که در ذهنم است و فرصت نوشتن شان را در موقعیت فعلی زندگی ام ندارم. ولی یک روز از خجالت همه ی شان در خواهم آمد.

نوشته شده توسط مصطفی فلاحیان در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 |
رمانم برای دریافت مجوز به وزرات ارشاد رفته و الان سه هفته ای از این ماجرا می گذرد. امید وارم این اثرم خیلی زود مجوز بگیرد و بلایی که سر دو اثر فبلی ام آمد سرش نیاید. دو اثر قبلی ام یکی سه سال است که منتظر مجوز است و یکی دیگر چهار سال است!
نوشته شده توسط مصطفی فلاحیان در سه شنبه نوزدهم مهر 1390 |
باید برای چه کسی بنویسم؟

برای ملتی که مطالعه نکردن را به زبان می آورد!

برای ملتی که ارزشی برای نویسنده و روشنفکرش قائل نیست؟

 برای چه کسی باید بنویسم در زبان فارسی؟

نمی دانم. براستی که نمیدانم!

نوشته شده توسط مصطفی فلاحیان در شنبه دوازدهم شهریور 1390 |

ادبیات درهم آمیختگی بعدی از حقیقت و

افسانه است با موجودیتی از دروغ که از هر

 حقیقت واقعی حقیقی تر است.

 

مصطفی فلاحیان

نوشته شده توسط مصطفی فلاحیان در شنبه بیست و پنجم تیر 1390 |
کفرم را در آورده اند

                کفرم را در آورده اند

                    همان ها کفرم را در آورده اند

آن ها کفرم را در آورده اند

       تو" آری تو" کفرم را در آورده ای

من" آری من"کفرم را در آورده است

 

آی بوزینه ها

آی لاشخورها

آی سوسک ها

آی سگ ها

آی کرگدن ها

آی تمساح ها

با شما هستم خوک ها

 

وای

     وای

           وای!

 

م.ف

نوشته شده توسط مصطفی فلاحیان در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390 |
داستان ها چه می شوند در بحبوحه ی وجود انسان  وقتی در هر لحظه داستانی زاده می شود و زندگی بشر کماکان همان است که هست و می رود در خطوط کتاب ها تا جاودانگی را در خود بیابد و ببیند و بجوید و نوشتن هستی بشود برای درک آنچه انسان از دیده ی خود می پندارد و می نویسد و می نگارد تا بودن اش را هست ببخشد و نبودش را رستگار کند. این قسمت ناچیزی از هست نوشتن است. همین.
نوشته شده توسط مصطفی فلاحیان در چهارشنبه چهارم خرداد 1390 |